![]() |
![]() |
|
| درد و دل |
|
خدایا دوستت دارم
ميخوانمت در بلندي كه خودت بلند تريني ميخوانمت به مهرباني كه خود مهربان تريني ميدانمت به رحمتت كه خودت رحيم تريني ميدانمت به بزرگي كه خودت بزرگتريني همه اين ميخوانمت ها و ميدانمت ها بهانه اي هست تا بگويم خدايا دوستت دارم
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 22:29 توسط مریم پاييزي |
|
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 22:16 توسط مریم پاييزي |
|
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 22:8 توسط مریم پاييزي |
|
|
دوست داشتن از عشق برتر است
و من هرگز خود را
تا سطح بلند ترین قله عشق های بلند
، پایین نخواهم آورد !!!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 21:46 توسط مریم پاييزي |
|
|
حالم اصلا خوب نيست ..يه عالمه حساي بد دارم. حس بي كسي ، حس تنهايي ،حس دلتنگي .احساس مرگ!!! ميدونم اين حس فقط به خاطر مرگ مريم نيست!!! مرگ مريم بهونه اي شد كه بغضم باز بشه و تا دلم ميخواد گريه كنم . چند روز بود كه اين حس بد باهام بود.امروز كه داشتن مريم و خاك ميكردن يه لحظه آرزو كردم كاش جاي اون بودم .خوش به حالش چه سبكبال از اين دنيا داشت ميرفت.نميدونم شايد خيلي آرزو ها واسه خودش داشت اما راحت شد .همون موقع خودمو گذاشتم جاش .فكر كردم اگه من جاي اون بودم چي ميشد؟؟؟ هيچ تعلقي به دنيا نداشتم.تازه يه حسن داشت ... با گناهاي كمتري ميرفتم. چه راحت ميشدم ... اما ... نگاه به بابام كردم كه كنارم بود و دستم و گرفته بود و با تموم غرور مردونش داشت گريه ميكرد.نميدونم چرا وقتي گريه بابامو ميبينم آتيش ميگيرم ،اصلا دوست ندارم گريه هيچ مردي و ببينم . چقدر دلم واسش سوخت .ميدونم خيلي دوستم داره .اصلا دستمو به خاطر اين گرفته بود چون فكر ميكنم توي ذهنش داشت خودشو جاي باباي مريم ميذاشت.از دست سردو عرق كردش حس ترسو احساس ميكردم... ترس نبودن من! به مامانم فكر كردم... طفلگ چقد بي تابي ميكرد با تموم صبوريش.چقدر برام آرزو داره. ميدونم بي نهايت دوستم داره .منم عاشقشم...دوست ندارم يه لحظه غمشو ببينم ، به برادرم كه رابطم باهاش عاليه و بيشتر درد و ولامون پيش همه... دلم واسه اونم سوخت .به دوستام ...ميدونم خيلاشون دوستم دارن و براشون مهمم ولي اگه من مرده بودم هديه بيشتر از همه غصه ميخورد!!! بعد ديدم چقد همشونو دوست دارم و چقدر بي انصافم كه آرزوي مرگمو كردم و خواستم عزيزامو ناراحت كنم . اما هر چقدر به عكس العمل يه نفر فكر كردم هيچ چيزي و نتونستم تصور كنم !!! راستي اگه من بميرم چيكار ميكنه؟ اصلا واسش مهه؟؟؟ ولي تو اون لحظه خيلي دلم واسش تنگ شد .با اين كه ديشب با تموم بي رحمي باهام حرف زدو در موردم قضاوت كرد .ولي احساس كردم حسم هنوز مثل سابقه .گر چه اون باور نداره فكر ميكنه دروغ ميگم...!!! از اونجا كه اومدم خونه بازم اون حس بد بهم برگشت.جز مامانم كسي نبود كه بخوام باهاش حرف بزنم ،دلم نمي خواست اونم ناراحت بشه .به شدت احساس تنهايي ميكنم ... واسه يه لحظه ديدم دارم تو دنيايي زندگي ميكنم كه توي موقعيتيي قرار گرفتم كه هيچ كس نيست منو درك كنه.هيچ كس نيست كه بتونم بي هراس از متهم شدنم به هر چيز ،باهاش حرف بزنمو دغدغه هامو تو آغوشش خالي كنم !!! اي اشك تو چقد خوبي .راستي اگه تو نعمت بزرگو خدا به ما نداده بود چيكار ميكرديم؟؟؟اما الان به مرحله رسيدم كه ديگه گريه هم آرومم نميكنه!!! چقدر دلم تنگه...
|
|
+ نوشته شده در
جمعه هشتم آبان 1388ساعت 19:37 توسط مریم پاييزي |
|
|
هیچکی از رفتن من غصه نخورد هيچكي با موندن من شاد نشد وقتی رفتم نه که بارون نگرفت دم رفتن کسی گفت سفر بخیر چهره هیچ کسی پژمرده نبود وقتی رفتم کسی غصش نگرفت
|
|
+ نوشته شده در
جمعه هشتم آبان 1388ساعت 16:10 توسط مریم پاييزي |
|
امروز از اون روزاي بد بود.از صبح حس خوبي نداشتم . كلا حس قوي دارم و اكثر مواقع حسم بهم دروغ نميگه ! ديشبم همش خواباي آشفته ميديدم .از خواب كه پا شدم صدقه گذاشتم كنار، اما بازآروم نشدم .رسيدم محل كارم. بر خلاف هميشه كه موزيك گوش ميدادم.اشعار مرحوم آغاسي كه واسه امام رضا خونده رو گذاشتم.اشكام ناخواسته سرازير ميشد . با هر زنگ تلفن قبلم از جا كنده ميشد.بعد ا ساعت شماره يكي از همكارا كه رابطه خيلي خوبي باهاش داريم افتاد .الو كه گفتم داشت گريه ميكرد .بهم گفت 4 نفر از اعضاي خانوادش توي تصادف جاده شمال كشته شدند وتنها برادرش الان توي كماست و درصد زنده موندنش خيلي پاينه.هنگ كرده بودم. اصلا باورم نميشد!!!حتي نمي تونستم بهش چي بگم ؟؟؟ فقط اونقدر گريه كردم كه چشمام باز نميشد .يادم نميره كه كه چند روز پيش با چه ذوق و شوقي داشت از خواهرش كه تازه نامزد كرده حرف ميزد .ميگفت ماه آينده مراسم جشن دارن .پيش پيش همه مارو هم دعوت كرد .اما حالا هم خواهرش هم نامزدش توي سرد خونه اند. انگار گرد مرگ توي آموزشگاه پاشيده بودند .هيچ كس دل و دماغ كار كردن نداشت.همه حس ميكرديم كه امروز چقدر جاي همكارمون خاليه و آرزو ميكرديم كه كاش اين اتفاق واسش نيفتاده بود.هيچ كدوم نميدونستيم بايد براش چيكار كنيم كه يكمي آروم بشه. حالم خيلي بده. يه لحظه صورت خواهرش از جلوي چشمم نميره .نمي دونم با چه دلي ميخوام فردا برم مراسم خاك سپاري.خواهر نو عروسش خيلي جوون بود! اسمش مريم بود، هم اسم خودم !!! از صبح همش دارم فكر ميكنم اين دنيا چقدر بي ارزشو ما چقدر جديش گرفتيم !!! خدا بهش صبر بده !!! از همتون خواهش ميكنم واسه زنده موندن برادرش دعا كنيد ... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 18:18 توسط مریم پاييزي |
|
روزها فکر من این است و همه شب سخنم که چرا غافل از احوال دل خویشتنم از کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود به کجا می روم ؟ آخر ننمایی وطنم مانده ام سخت عجب کز چه سبب ساخت مرا یا چه بود است مراد وی از این ساختنم جان که از عالم علوی است یقین می دانم رخت خود باز بر آنم که همان جا فکنم مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک دو سه روزی قفسی ساخته اند از بدنم ای خوش آن روز که پرواز کنم تا بر دوست به هوای سر کویش پر و بالی بزنم کیست در گوش که او می شنود آوازم یا کدام است سخن می نهد اندر دهنم کیست در دیده که از دیده برون می نگرد یا چه جان است نگویی که منش پیرهنم تا به تحقیق مرا منزل و ره ننمایی یکدم آرام نگیرم نفسی دم نزنم |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 18:2 توسط مریم پاييزي |
|
|
واي باران باران |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 17:6 توسط مریم پاييزي |
|
|
من نه عاشق بودم
و نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من من خودم بودم و یک حس غریب که به صد عشق و هوس می ارزید من خودم بودم دستی که صداقت می کاشت گر چه در حسرت گندم پوسید من خودم بودم هر پنجره ای که به سرسبزترین نقطه بودن وا بود و خدا می داند بی کسی از ته دلبستگیم پیدا بود من نه عاشق بودم و نه دلداده به گیسوی بلند و نه آلوده به افکار پلید من به دنبال نگاهی بودم که مرا از پس دیوانگیم می فهمید آرزویم این بود دور اما چه قشنگ که روم تا در دروازه نور تا شوم چیره به شفافی صبح به خودم می گفتم تا دم پنجره ها راهی نیست من نمی دانستم که چه جرمی دارد دستهایی که تهیست و چرا بوی تعفن دارد گل پیری که به گلخانه نرست روزگاریست غریب من چه خوش بین بودم همه اش رویا بود و خدا می داند سادگی از ته دلبستگیم پیدا بود |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 1:31 توسط مریم پاييزي |
|
|
برنگرد،
که بر نمی گردی تو هیچوقت نمی خواهمم داشته باشمت،نترس فقط بیا در خزان خواسته هام کمی قدم بزن تا ببینمت
دلم برای راه رفتنت تنگ شده است... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 1:22 توسط مریم پاييزي |
|
|
چه تلخه اون سكوتي كه حرف از تو نداره چه سخته بغض پنهون ، كه ابر دل نباره چه تاريكه شبايي كه بي ياد تو باشه هواي ابري دل محاله بي تو واشه ديگه رقص ترانه رو بال نت محاله ديگه عجيبه حتي ، دل سازي بناله !!!
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 0:41 توسط مریم پاييزي |
|
|
امروز بعد از دو سال دارم دوباره تو اين وبلاگ مي نويسم .از دوسال قبل خيلي چيزا عوض شده . من ؛ آدماي دورو برم ... اما وقتي نگاه ميكنم ميبينم اين دوسال مثل برق باد گذشته . انگار همين ديروز بود... ، واي خداي من ! باورم نمي شه عمر اينقد زود ميگذره ، اين دو سال پر از خاطرات خوب و بد بود ، پر از خنده پر از گريه ... اما گذشته ...حيف كه گذشته ديگه بر نمي گرده !!! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 22:8 توسط مریم پاييزي |
|
|
عمری بی باران دویدم چون به فصل بارش رسیدم گفتند چشمهایت را ببند که تو فرزند کویری دلم سوخت جانم تمام یک قطره شد چون چشمهایم را باز کردم دیدم همه جا تر شده بود |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سیزدهم آبان 1386ساعت 0:1 توسط مریم پاييزي |
|
|
از بیم و امید عشق رنجورم آرامش جاودانه میخواهم بر حسرت دل دگر نیافزایم آسایش بی کرانه میخواهم پا بر سر دل نهاده میگویم بگذشتن از آن ستیزه جو خوش تر یک بوسه زجام زهر بگرفتن از بوسه آتشین او خوش تر پنداشت اگر شبی به سرمستی در بستر عشق او سحر کردم شبهای دگر که رفته از عمرم در دامن دیگران به سر کردم دیگر نکنم ز روی نادانی قربانی عشق او غرورم را شاید که چو بگذرم از او یابم آن گمشده شادی و سرورم را آن کس که مرا نشاط و مستی داد آن کس که مرا امید و شادی داد هر جا که نشست بی تامل گفت: او یک زن ساده لوح عادی بود! میسوزم از این دو رویی و نیرنگ یکرنگی کودکانه میخواهم ای مرگ از آن لبان خاموشت یک بوسه جاودانه میخواهم رو، پیش زنی ببر غرورت را کو عشق تو را به هیچ نشمارد آن پیکر داغ و دردمندت را با مهر به روی سینه نفشارد عشقی که تو را نثاره ره کردم در سینه دیگری نخواهی یافت زآن بوسه که بر لبانت افشاندم سوزنده تر آذری نخواهی یافت در جستجوی تو و نگاه تو دیگر ندود نگاه بی تابم اندیشه آن دو چشم رویایی هرگز نبرد ز دیدگان خوابم دیگر به هوای لحظه ای دیدار دنبال تو در به در نمی گردم دنبال تو ای امید بی حاصل دیوانه و بی خبر نمی گردم در ظلمت آن اتاقک خاموش بیچاره و منتظر نمی مانم هر لحظه نظر به در نمیدوزم وآن آه نهان به لب نمیرانم ای زن که دلی پر از صفا داری از مرد وفا مجو،مجو، هرگز او معنی عشق را نمیداند راز دل خود به او مگو هرگز. |
|
+ نوشته شده در
شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت 23:47 توسط مریم پاييزي |
|
|
ای مهر پر گوهر
تو در بالاترین ردیف نشسته ای
و
من در پایین ترین سطح ایستاده ام
دستانم را بگیر
تا چند پله
به ماه نزدیکتر شوم
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 20:58 توسط مریم پاييزي |
|
|
دلم گرفته است دلم گرفته است به ايوان مي روم و انگشتانم را بر پوست كشيده شب مي كشم چراغهاي رابطه تاريكند چراغهاي رابطه تاريكند كسي مرا به آفتاب معرفي نخواهد كرد كسي مرا به ميهماني گنجشكها نخواهد برد پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردني است *** |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 20:1 توسط مریم پاييزي |
|
|
همیشه در آسمان دل ،دوپرنده ی غم و شادی در حال پرواز هستند.آن دو به دنبال اوج گیری هرچه بیشتر، در کنار هم به رقابت میپردازند.پرنده ی سفید شادی اگر چه با پرنده ی غم به لحاظ رنگ متفاوت است، اما گاهی به علت صمیمیت زیاد بین آنها ، شادی به راحتی به پرنده ی سیاه غم اجازه ی اوج گرفتن می دهد.نکته ی قابل توجه این است که پرواز پرنده ی غم نباید زمان طولانی ادامه پیدا کند . پرنده ی زیبای شادی باید از قدرت و تسلط بیشتری برخوردار باشد تا بتواند همیشه بر فراز آسمان دل پرواز کند.اما پر و بال دادن به پرنده ی شادی و تقویت روحیه ی آن برای پرواز متواتر و پی در پی در آسمان آبی جان و دل ، به تکنیک و عوامل مختلفی نیاز دارد.که تنها به خواست و اراده ی فردی وابسته است. کتابهای روان شناسی بسیاری به چاپ رسیده که نکات قابل توجهی در آنها دیده می شود اما اگر روزانه 10 کتاب روانشناسی نیز خوانده شود و شخص خود نخواهد برای رفع مشکلات و آرامش روحی گام مثبتی بردارد آب از آب تکان نمی خورد. پس برای طراوت بیشتر و شاد زیستن ابتدا باید به طور قاطع و جدی تصمیم گرفت و طبق برنامه ریزی عمل کرد. هرگز انتظار نداشته باشید که در کوتاه مدت نتیجه بگیرید. برای شادابی و فرار از غم و اندوه به اجرای تمرینات و تکنیکهای روانشناسی ، برنامه ریزی و عملکردی بلند مدت نیاز دارید . شادابی و نشاط در زندگی ، هنر است. هنری که به راحتی بدست نمی آیدو شکوفایی آن در هر فردی متفاوت است. گاهی این هنر شکوفا می شود و هنرمند را از آن خشنود می سازد اما والاتر از آن است که بتوان با استفاده بهینه از این شکوفایی ، روز به روز بستر رشد و کمال این هنر را فراهم ساخت. تکنیکهای دستیابی به راز شاد زیستن خیلی مشکل و پیچیده نیستند بلکه تنها اراده و تمرین موثر، شمارا به هدف خواهد رساند :
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 13:50 توسط مریم پاييزي |
|
|
به آفتاب سلامی دوباره خواهمداد
به جویْبار که در من جاري بود
به ابرها که فکرهای ِ طويلام بودند
به رشد ِ دردناک ِ سپيدارهای ِ باغ که با من
از فصلهای ِ خشک گذر میکردند
به دستههای ِ کلاغان
که عطر ِ مزرعههای ِ شبانه را
برای ِ من به هديه میآوردند
به مادرم که در آئينه زندهگي میکرد
و شکل ِ پيري ِ من بود
و به زمين، که شهوت ِ تکرار ِ من درون ِ ملتهباش را
از تخمههای ِ سبز میانباشت - سلامی دوباره خواهمداد میآيم، میآيم، میآيم
با گيسویام: ادامهی ِ بوهای ِ زير ِ خاک
با چشمهام: تجربههای ِ غليظ ِ تاريکي
با بوتهها که چيدهام از بيشههای ِ آن سوی ِ ديوار
میآيم، میآيم، میآيم
و آستانه پر از عشق میشود
و من در آستانه به آنها که دوست میدارند
و دختری که هنوز آنجا،
در آستانهی ِ پر عشق ايستاده، سلامی دوباره خواهمداد.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 1:5 توسط مریم پاييزي |
|
|
راز اول
.......... با خودت صادق باش و نگران آنچه ديگران درباره ات فكر می كنند نباش. تعريفاتی را كه آنها از تو دارند نپذير,خودت خودت را تعريف كن. راز دوم راز سوم راز پنجم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 13:17 توسط مریم پاييزي |
|
|
اي بر سر بالينم، افسانه سرا دريا ! افسانه عمري تو، باري به سرآ دريا . *** اي اشك شبانگاهت، آئينه صد اندوه، وي ناله شبگيرت، آهنگ عزا دريا . *** با كوكبه خورشيد، در پاي تو مي ميرم بردار به بالينم ، دستي به دعا دريا ! *** امواج تو، نعشم را افكنده درين ساحل، درياب مرا، دريا؛ درياب مرا، دريا . *** ز آن گمشدگان آخر با من سخني سر كن، تا همچو شفق بارم خون از مژه ها دريا . *** چون من همه آشوبي، در فتنه اين توفان، اي هستي ما يكسر آشوب و بلا دريا ! *** با زمزمه باران در پيش تو مي گريم، چون چنگ هزار آوا پر شور و نوا دريا ! *** تنهائي و تاريكي آغاز كدورت هاست، خوش وقت سحر خيزان و آن صبح و صفا دريا . *** بردار و ببر دريا، اين پيكر بي جان را بر سينه گردابي بسپار و بيا دريا . *** تو، مادر بي خوابي. من كودك بي آرام لالائي خود سر كن از بهر خدا دريا . *** دور از خس وخاكم كن، موجي زن و پاكم كن وين قصه مگو با كس، كي بود و كجا ؟ دريا ! *** |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 19:30 توسط مریم پاييزي |
|
|
یک شعر تازه دارم ، شعری برای دیوار |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 19:21 توسط مریم پاييزي |
|
|
همهی ِ هستي ِ من آيهی ِ تاريکی^است
که تو را در خود تکرارکنان
به سحرگاه ِ شکفتنها و رستنهای ِ ابدي خواهدبرد
من در اين آيه تو را آهْ کشيدم، آهْ
من در اين آيه تو را
به درخت و آب و آتش پیْوند زدم □ زندهگي شايد
يک خيابان ِ دراز است که هر روز زنی با زنبيلی از آن میگذرد
زندهگي شايد
ريسمانی^است که مردی با آن خود را از شاخه میآويزد
زندهگي شايد طفلی^است که از مدرسه برمیگردد زندهگي شايد افروختن ِ سيگاری باشد در فاصلهی ِ رخوتناک ِ دو همآغوشي
يا عبور ِ گيج ِ رهگذری باشد
که کلاه از سر برمیدارد
و به يک رهگذر ِ ديگر با لبخندی بیمعني میگويد «صبح به خيْر» زندهگي شايد آن لحظهی ِ مسدودی^است
که نگاه ِ من، در نيني ِ چشمان ِ تو خود را ويران میسازد
و در اين حسی^است
که من آن را با ادراک ِ ماه و با دريافت ِ ظلمت خواهمآميخت در اتاقی که به اندازهی ِ يک تنهايي^است
دل ِ من
که به اندازهی ِ يک عشق است
به بهانههای ِ سادهی ِ خوشبختي ِ خود مینگرد
به زوال ِ زيبای ِ گلها در گلدان
به نهالی که تو در باغچهی ِ خانهمان کاشتهای
و به آواز ِ قناريها
که به اندازهی ِ يک پنجره میخوانند آهْ...
سهم ِ من اين است
سهم ِ من اين است
سهم ِ من
آسمانی^است که آويختن ِ پردهئی آن را از من میگيرد
سهم ِ من پائين رفتن از يک پلهی ِ متروک است
و به چيزی در پوسيدهگي و غربت واصل گشتن
سهم ِ من گردش ِ حزنآلودی در باغ ِ خاطرهها^است
و در اندوه ِ صدائی جان دادن که به من میگويد:
«دستهایات را
«دوست میدارم» دستهایام را در باغچه میکارم
سبز خواهمشد، میدانم، میدانم، میدانم
و پرستوها در گودي ِ انگشتان ِ جوهريام
تخم خواهندگذاشت گوشواری به دو گوشام میآويزم
از دو گيلاس ِ سرخ ِ همزاد
و به ناخنهایام برگ ِ گل ِ کوکب میچسبانم
کوچهئی هست که در آنجا
پسرانی که به من عاشق بودند، هنوز
با همآن موهای ِ درهم و گردنهای ِ باريک و پاهای ِ لاغر
به تبسمهای ِ معصوم ِ دخترکی میانديشند که يک شب او را
باد با خود برد کوچهئی هست که قلب ِ من آن را
از محلههای ِ کودکيام دزديدهست سفر ِ حجمی در خط ِ زمان
و به حجمی خط ِ خشک ِ زمان را آبستن کردن
حجمی از تصويری آگاه
که ز ِ مهماني ِ يک آينه برمیگردد و بدين سان است
که کسی میميرد
و کسی میماند □ هيچ صيادی در جوی ِ حقيری که به گودالی میريزد، مرواريدی صيْد نخواهدکرد. من پري ِ کوچک ِ غمگينی را
میشناسم که در اوقيانوسی مسکن دارد
و دلاش را در يک نیْلبک ِ چوبين
مینوازد آرام، آرام
پري ِ کوچک ِ غمگينی
که شب از يک بوسه میميرد
و سحرگاه از يک بوسه به دنيا خواهدآمد.
[تولدی ديگر] |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت 14:40 توسط مریم پاييزي |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
سلام به همه دختران مهتاب.خوشحال میشم برای بهتر شدن وبلاگ نظراتتونو بگید.
|
| پیوندهای روزانه |
|
عشق زندکی آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1388 آبان 1386 تیر 1386 |
| پیوندها |
|
زندگيه شكلاتي |
|
RSS
|